دماوند |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
ميهمان
روزي آفتاب را
به شب نشيني اتاق دعوت خواهم كرد
و با فنجاني چاي ، خستگي روزش را
به آرامش لحظه اي بدون سوز خواهم راند
كنار شومينه به آرامش او ملحق خواهم شد
به او خواهم گفت
گه زندگي بخش است
گرماي وجودش
در اين سردْ سرزمين قطبي
كه در خاكش هزاران تخم گندم
به انتظار رويش ، فصلهاست بيدارند
به او خواهم گفت
كه عمق يخهاي اين سرزمين
به ارتفاع قامت او به درون گره خورده
كه وجود هزاران موجود ذره بيني اش در زير آوار يخ
مدفون است
به او خواهم گفت
چه چشمها كه به نگاهش دوخته و
چه پينه دستهاي خسته اي
به نياز خواهي اش دراز
به او خواهم گفت
هزاران پرتو انرژي بخشش
كه بي دريغ به پائين سرازيرند
چگونه مغلوب يخهاي آينه گونِ سطح مي شوند
و به ناكجا مي روند
امشب با تو
هزاران گفتني ام است
اما از ترس برهم زدن آرامشت
سخت در گريبانم
آرامشي كه در كنار وجود ناآرامم يافتي
فكر مدفون شدن جوانه ها
فكر آزار سرما
فكر آرامش بهم ريختنت
واي چه كابوسيست ، چه كابوسيست
هزاران مرگ را تا لب گشودن تجربه مي كنم
و بعد از ساعتها خيره ماندن به چشمانش
لحظه اي را برای پرواز انتخاب
اما او برخاسته است
به او مي گويم :
با تو هزاران گفتني ام است
به انتظار فرصتي در ميان آرامشت مي گشتم
مي گويد :
غروب ماه نزديك است و
خانه ي سردت آزارم مي دهد
بايد بروم ...!!!
| لینک | جمعه، 5 بهمن، 1386 - فرهاد |
طلوع
كوهسار قلب آفتابگونه به طلوع صبح بيدار است
و من در اين وادي ميان دو طلوع به سوگ شقايق نشسته ام
هر روز ، هر روز ، هر روز
شب است ، تاريك ، مغموم ، تنها
اشك است كه گهواره غلطان گونه را
به چاه زنخدان رهسپار
هر روز ، هر روز ، هر روز
شب است ، تاريك ، مغموم ، تنها
ياد روزگاران ديروزم
كه تاب را به شاخه هاي سرو تنومند تنيده بودم
و طلوع تا غروب
زمين را به فراز ، فراز را به فرود مي دوختم
هر روز ، هر روز ، هر روز
شب است ، تاريك ، مغموم ، تنها
تا امروز ، هزاران روز
هزاران سوز را
هزاران بار سوختم ،
هزاران يار كه در گرداب نديدم ،
هزارن گرداب در مرداب ،
چه گلپونه هاي وحشي كه سردْ سازِ شبگرد سحرگاهان
شبنم را بر گلبرگهاشان
كفن پوش يخ گون و سرمازده نكرد
هر روز ، هر روز ، هر روز
شب است ، تاريك ، مغموم ، تنها
كنون كه سرو به تنظيم قامتم تعظيم مي كند
بارقه هاي اميد يخ زده ام
در وجود ، زير پوست سبز مي شوند
كنون عقيق گم شده ام ،
طلوع مشرقم
و آفتاب فردايم
طلوع مغربم خواهد بود
و من همچنان با اميد دراين وادي ميان دو طلوع به سوگ شقايق نشسته ام
هر روز ، هر روز ، هر روز
صبح خواهد شد ، روشن ، بيدار ، هشيار .
| لینک | جمعه، 5 بهمن، 1386 - فرهاد |
اقيانوس خالي( Empty Ocean )
شبي در خواب ديدم
اقيانوس خاليست
ماسه ها تنهايند
نخلها گريان
و عريان و بي لباس
يوغ آفتاب بر گردن
راه را تا افقي دور
پشت سر مي گذارم
اما نيم نگاهم باز
به اقيانوس است
اما هنوز خاليست !
آه اي عقيق فيروزه اي
همدم تنهايي ام
پس هزاران وجود زنده در وجودت كو ؟
هزاران سنگ و مرجان و ماهي ،
هزاران جلبك و طوطيا
و بيكران اعماق دست نيافتني ات ؟
...
موجي بلند شد
خروشي كرد و به ساحل كوفت ،
ماسه ها لرزيدند ،
نخلها ترسيدند
و من حيران به جاي پاي او خيره ماندم !
حيرت زده ، مات و مبهوت
روي ماسه هاي خيس .
ماهي كوچكي كه گويا
مسافر موج و گنجينه اقيانوس بود
آن ميان جان مي داد !
سراسيمه دست بر ماسه ها كردم و
جان بي جان كوچكش را
در سرسراي بيكران اقيانوس ،
آزاد
تا كه سهمي از آغاز ،
به پايانم افزوده باشم ...!
| لینک | سه شنبه، 13 آذر، 1386 - فرهاد |
سكوت
شايد هزاران عاشق
صد هزاران حرف ناگفته را ناگفته باشند
شايد هزاران فرياد
صد هزاران درد را فرياد نكرده باشند
شايد هزاران اشك
صد هزاران هق هق را سرازير نكرده باشند
شايد هزاران سحر
صد هزاران صبح را به انتظار نشسته باشند
شايد هزاران خنجر
صد هزاران پشت را به آغوش كشيده باشند
شايد هزاران هزار را
صد هزاران هزار به شمار نياورده باشند
شايد
واي بر تو
اي سكوت
شايد
واي بر تو...!
| لینک | جمعه، 9 آذر، 1386 - فرهاد |
فصل نو
باد سردي مي وزد
برگهاي پائيزي مي رقصند
شلوار وصله دار شسته ام هم ،
روي بند مي رقصد .
بوي روستا ،
بوي سردي است
كه هياهوي زمستان را پيام آور است ،
و گواه زمستاني سخت .
استخوانهايم مي سايند ، مي لرزند ،
از وهم سرماي زمستان .
رقص شلوار وصله دارم حتي به لرزش مي گرايد
گويي كه بوي مرگ را حس مي كند
او را به خانه مي آورم
روي حفاظ شومينهي سوزان پهن مي كنم
از او مي پرسم ...
چه بايد كرد ؟
با صداي لرزان ،
چونان كه دكمه هايش ،
مثل صدها دندان كه بر هم مي سايند ،
مي گويد :
پنجره ها را بايد بست ،
درزها را بايد دوخت
و ،
به بهار ،
شايد ،
بايد فكر كرد ...!
| لینک | شنبه، 21 مهر، 1386 - فرهاد |
غروب عشق
رقص واژه ها در شعر
بغض ترانه هاي گريه
همه منشور غربت و تنهايي
و نشان از آتشي است
كه سالهاست خاكستر نشين است .
ساليان دراز است
كه به غروب عميق جاده
نگاه كردن را تجربه مي كنيم
چونان پرستويي ره گم كرده
كه در پائيزي سرد
در لانه نشسته
به كوچ مرغان مهاجر
بهت زده ، خاموش مي گريد.
آري آري
عشق گرما بخش اين لانه ،
طلوع فرداي پرستو
و شور كوچ مرغكان عاشق است
كه در لانه مدفون است
و ما ،
و پرستو ،
به ديدار زمستان رهسپاريم .
| لینک | شنبه، 21 مهر، 1386 - فرهاد |
سپيده
شب است از حضور نور
مثل هميشه آبستن
و چه ميعاد گاه سبز و دوري
كه رؤياي ديرينه ي اوست
نُه ماه نه كه نهصد ماه نيز ،
هست كه فارغ نمي شود
چه انتظاري كه آلهاي كريه ده
به اميدش پير شدند
و هر قابله را برايش
پندي به شب روانه است
شب آرام آرميده
انگار نه انگار كه حامل سپيده است
جنين نور همچنان بيدار
لگد مي كوبد و غلط مي خورد
و فريادش را
نه آلهاي كريه ده ،
نه قابله
و نه شب
خيالي است...!
| لینک | يكشنبه، 15 مهر، 1386 - فرهاد |
تكرار
شبانه اي باز با تو
در كنار آينه نشسته ام
و به تكرار خويش مي نگرم
كه غروب سپيد مو هايت
گواه روشن تكرارم است
هر آفتاب را
كه بخار سپيده دمانش بر روي پنجره نشسته است
هر مهتاب را
كه صداي رود را به ميهماني خانه دعوت مي كند
هر روز تكرار كردهام
هر روز خنديده ام
هر روز اشك ريخته ام
و امشب باز با تو
در كنار آينه نشسته ام
و به تكرار تو مي نگرم
كه هزاران شب تكرار نشدني چشمانت
غبار خاموشي و فراموشي بر آينه مي پاشد
آينه مي گريد
و من به تكرار آينه در چشمان تو خيره ام ...!
| لینک | يكشنبه، 15 مهر، 1386 - فرهاد |





